مرد مست به خانه امدحواسش نبود ب گلداني
ك خانومش خيلي دوسش داشت
بهش خورد وشكست و به خودش گفت حتما
وقتي بلند ميشم خانومم كلي سروصدا مي كنه
اروم رو مبل خوابش برد
صبح وقتي بلند شد يادداشتي رو ديد ك نوشته شده بود:
عزيزم صبحونه ي مورد علاقت رو ميزه
رفتم بيرون خريد كنم براي غذاي مورد علاقت دوست
دارم
مرد باتعجب ازپسرش پرسيد چيزي شده؟
پسرش جواب داد: شب ك مامان مي خواست كمكت
كنه تابلندشي بهش گفتي :هي خانم دست به
من نزن من متاهلم.
به سلامتي همچين مردايي

خدایا...
می خواهم اعتراف کنم!
دیگه نمیتونم...!
خسته ام...
من امانت دار خوبی نیستم
مرا از من بگیر...مال خودت
من نمیتوانم نگهش دارم..!!
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0